X
تبلیغات
رایتل
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 @ 00:46

درس‌های سفر

تو جاده فهمیــــدم 
که زندگی یعنی 
مدام دل بستن 
مدام دل کندن 
شبانه ها ، خفتن 
و روزها رفتــــــــــن 
و روزها رفتـــــــــــــن
و روزها رفتــــــــــــــــن
دمی نیاسودن
به غم نیالودن
مدام خندیدن
همیشه فهمیدن
مهم تر از اینها
عمیق تر دیدن
تو جاده فهمیدم
که زندگی یعنی
تو جاده رقصـــــــــــــــــــیدن ...

...
کوآلالامپور - سیزدهم خرداد نود و یک - ساعت دو نیم بامداد

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1391 @ 00:41

در پکن

دویست و ده روز گذشته است ،
دویست و ده روز ، دویست و ده شب ، 
هفت ماه ، 
خیلی بیشتر است انگار ،
اینجا پکن است ،
باران میبارد ،
از صبح باران می بارد ، 
می خواهم فکر کنم به این روزها ، 
باران حواسم را پرت می کند .
تصویرهای مه آلود هند ، 
جاده های سبز بنگلادش ، 
سکوت و خلسهء معابد تایلند ، 
غروب دریای لنکاوی ،
آرامش مالزی ، 
مهربانی اندونزی ، 
هفت ماه است زندگی می کنم ، 
سی و اندی سال قبل ، چه کار می کردم ؟
کجا بودم ؟
یادم نیست .
باران حواسم را پرت می کند ،
در مسیر رودخانه ام انگار ، 
بالا و پایین می روم ، 
نرم و سبک ، 
رها و بی خیال ، 
دیگر سی و سه چهار ساله نیستم ، 
هفت ماه ام ، 
انگار هنوز به دنیا نیامده ام .
هنوز هیچ چیز نمی دانم ، 
هنوز هیچ چیز ندیده ام ،
احساس می کنم یک چیزهایی هست که باید ببینم ، 
باید درک کنم .
باران ، لوند و دلبرانه می بارد ، 
آیا فرصتی هست برای همچنان زندگی کردن ؟
آیا عمر من یکسال می شود ؟
یکسال هم بشود کافیست .
باران من را فرا می خواند ، 
جاده اسم من را بلد است ، 
زمین گرد نیست ، 
زمینی در کار نیست ، 
همه چیز یک خواب طولانیست ، 
آدم های توی خواب هایم زیاد شده اند ، 
اینجا پکن است ، 
حواسم پرت است 
و همچنان باران می بارد ...

پکن
یکشنبه بیست و دوم جولای
ساعت یک و چهارده دقیقه بامداد

سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1390 @ 00:52

آموزه‌های سفر

در این سفر به تجربه یادگرفته ام :
- مهم تر از یک عکس خوب گرفتن ، "خوب دیدن" است .

پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 @ 00:53

این روزها

در این جاده های مهربان ، 
در این جاده های سبز ، 
زندگی جاریست ، 
گاهی سوار بر دوچرخه های هرکولس ، 
گاهی سوار بر گاری و گاو ...
در این جاده های پر ناز و پیچ ، 
مرگ هم در کمین است ، 
گاهی در کنار یک پیچ ، 
گاهی در دست اندازهای گیج ، 
گاهی هم سوار بر ماشین های بزرگ ...
ما در این بین ، 
بی خیال مرگ و همسفر زندگی ، به پیش می رویم .
فردا دیدنیست ،
این روزها گذشتنی .....

پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 @ 00:50

حواسم هست

حواسم هست 
دور می شوم ، دور و دورتر 
کوچک می شوم ، نقطه ای در انتهای جاده .
پنجاه روز ، پنجاه طلوع ، پنجاه شب ؛
ساعت من ، اینجا ، دلش تندتر می زند
تیک تاک ، تالاپ تولوپ ...
حواسم هست ، 
حجم بودنم اما ،پشت پنجرهء اتاقم جا مانده است ، 
همانطور دست به زیر چانه 
استکان چای روی میز ، هنوز داغ است ، 
بیرون برف می بارد ، 
ساعت مچی ام آنجا ، روی ساعت هفت ، خوابیده است .
مانده ام همانجا ، 
آمده ام ، تا امروز 
می روم ... شاید تا همین فردا 
هر چقدر دور ، 
نزدیکم .
هرچقدر دیر ، 
زودم .
آدم مسافر که می شود ، 
حواسش به همه چیز هست 
اگر حواسم نبود 
سنگی به شیشه بزن 
حواسم هست .

بانکوک
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن نود
ساعت یازده شب

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 @ 00:22

سفر




بی خیال تمام هیاهوها ، شلوغی ها ، ماشین ها ، آدم ها ...

بی خیال تمام خبرها ، روزنامه ها ، تلویزیون ها ، رادیو ها ...
آدم باید آرامش را جستجو کند
آدم باید آرامش را پیدا کند
آدم باید برود سفر

روزمرگی آدم را اسیر می کند


---
مکان ثبت عکس : نزدیک روستای کنگ 

( تعداد کل: 27 )
<<    1       2       3       4